تبليغاتX
delneveshte
مجموعه ای از دل نوشته های نوجوانان

ای خدای مهربانم

ای کاش عشق وجنون باهم نبودند

ای کاش عاشق نمی شدم

عاشقی دیوانگی دارد به دل

عاشقم ، دیوانه ام یادم کنید

ازفراغ عشق هردم خبردارم کنید

ازخنجرعشق ندیدم تلخ تروخشن تر

دوستت دارم ای ستاره ی من

ای برترین وبهترین چشمهای هستی

خسته ترم ازتووازنگاه پاک تو

خسته ام ازچشمهای تووازنگاهت که مراعاشق کرد

عاشق ودیوانه

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:52  توسط زهراامینی | 

یارب  به کرامتت مرابه زهرابرسان

یارب بنمارحمی ومرابه نورچشم مصطفی برسان

یارب بنمابرمن نظری،دل بشکسته ی مرابه بانوبرسان

چشم هایم درانتظاردیدارند،یارب مرابه زهرابرسان

این جابرجامی گذارم آن هاراتوفقط مرابه زهرابرسان

یارب اسم من نیززهراست

ازپاکدامنی زهراچیزی برایم برسان

یارب شده ام یوسف گم گشته

بیاویوسف رابه زهرایش برسان

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:50  توسط زهراامینی | 

توبگو؟

ای عاشق زهراتوبگو؟

لب گشوده نخواهدشددربرابرت،توبگو؟

آب مهریه ی زهراست،حلالت باشد،توبگو؟

این لاله های پرپرشده ی زهراست،توبگو؟

قلب سرخش نمادعشق ماست،توبگو؟

چشم هارامی بندم ازفراغت توبگو؟

من به گدایی عشق توآمده ام یازهراچیزی بگو؟

حرفهایم جامانده درراه،نمانده کلام،اماتوچیزی بگو؟

دل گشته حیرانه حیران چیزی بگو؟

دیوانه گشته این دل ازسکوتت،لب گشای چیزی بگو؟

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:49  توسط زهراامینی | 
اگه عاشق شدن کاردل ماست این دل هم قدری بیشترفدای شماست شماعاشق شوتامن فدای توگردم قدری آهسته تربیاتاماباهم باشیم آهسته بخوانیم بمانیم تاعاشق ترشویم حاصل من وتو این بارمانخواهدشدچراکه راه ما راه تباهیست ما یعنی جمع عشق اما...اینبارمعنای دگرمی یابدزندگی ما اماامااما....اما اینبارعشق می شکندقلب تاریک وکوچک مرا دلی که دنبال نخواهدداشت سحرتاابدروشن نخواهدشدزیراقلب من امشب خواهدشکست وفردایی نخواهدداشت

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:47  توسط زهراامینی | 

طلاش18عیاره

دلش پرازخیاله

توهم زده اما

خجالت داره والله

پسره گنده دماغه

اخلاق هیتلرداره

آقاحسابش شده خالی

کارش شده بی خیالی

کوچه پرازلاابالی

چه زندگیه بی حس وحالی

آخه دخترکجای کاری؟

به اینم میگن شوهرداری؟



پ ن:منظورازگنده بزرگ نیست.بدی اخلاق بعضی ازآقایونه

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:43  توسط زهراامینی | 

ای ستاره برمن بخوان نوای خوش بهاررا

بخوان نغمه ی شب تاررا

بخوان ازازل تا به ابد که من درعشق بودم کشیدند

من رابراین فرش خاکی

من ازجنس آسمان بودم

باطل کردندوجودم را

مرابه ستاره هافروختند

که ازمن میخواستن خاموش بودن را

کوت مبهم وخاکی نبودن را.

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:41  توسط زهراامینی | 

یکی بودیکی نبود

زیراین سقف کبود

غیرازخداهیچکس نبود

دریکی از روزا

یه دخترنازنازی

رفت توی باغ قصه

باکلی غم وغصه

توباغ قصه ی ما

سه قطره ی بازیگوش

کناریه یاس زیبافروداومدن تواونجا

گفتن ای گل زیبا

بگوکدوم یک ازمابهترینه تودنیا؟

اولی گفت:

خونه ی من آسمون

مادرمن ابره

منم برترین قطره ی بارون

دومی گفت:

خونه ی من دریا

مادرمم موج دریاست

بزرگیم به اندازه ی تمام این دنیاست

سومی گفت باغصه:

خونه ی من دل یک دخترناز

مادرم غم وغصه وغوغاست

من اشک هستم

دوقطره ی دیگه کلی به اشک خندیدن

توهمین حال واحوال

گل یاس سری تکون داد

قطره ی اشک رو ورداشت

گذاشت روی گلبرگاش

گفت که زیباترین قطره ای که تابه حال دیده ام

درتمام این دنیا

اشک دختربچه ایست که نشسته کنارما

چون اوپاک وسادست

لطیف وآرام ومست

پس توایی بهترینم

من تورابرگزینم

قطره ی اشک باشادی بخارشدورفت توآسمون

شدش یه قطره ی عشق وباریدتودامنه قلب دخترنازنازی

یاس مهربون گفت به هرسه تاشون

قطره های نازه من

اینادرس زندگیست

هرچندتمام قصه جزخیالی بیش نیست

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:36  توسط زهراامینی | 

دل بستم به شقایق

به نگاه عاشق

به ستاره

به یه دل پاره پاره

به هستی وعالم

به نیستی ویادم

به ثانیه هایی که بی توگذشت

و

چه سخت می گذشت

به عالم وآدم و

حال بدوخرابم

آری دل بستم

ای کاش ثانیه هانابودمی شدندتادلم بی قرارتونبود

خالق دلهای عاشق رابگوییدتابیاید

دلم بی قرارتوست

بگوتاتورابرایم بیافریند..

که دگرتاب دوریت راندارداین دل

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:34  توسط زهراامینی | 

فقط گاهی که می بینم فاصله بینمونه

میگم خدایاکاری کن اونم عاشقم بمونه

گاهی می ترسم من ازصبح

ازطلوعی که نباشی

میخوای بری سفر

بروعزیزم

میسپارمت به خالق عشق

حافظت باشه همون خدای عاشق

دلم ازدوریت می گیره

می ترسم وقتی که میری

دیگه منویادت نیادمن یادت نمونم

وقت رفتن بگوکه بازم بایدمنتظربمونم

نگی بی خیالش ازت که هیچ وفاندیدم

می ترسم وقتی که میری نباشم کنارت

وقتی برمی گردی نتونم بیام به استقبالت

وقتی برمی گردی برای اولین بار

می بینی که نیستم نموندم برای آخرین بار

رفتن قسمتم شده

اونم حالاکه تومیری

دلم به بودن توخوش بود

به اینکه هستی وکنارچشمات پرمیکشه روحم

حالاکه میری مهمونه چشات میشه انتظارم

من میرم حتی اگه بگی که تاابدباهات می مونم

سرنوشت ما نوشته که تنهایی میشه هم نشینم

شایداین قصه تلخ بااین پایان زیباترشه

شایدبودن بانگاهت حسرته جون منه

عشق پاک اون نگاهت آخرین قطره ی خون منه

میخوام برم نگونرو

دروغ نمیگم به خدا

وقتی ندارم

جایی ندارم تویه دنیا

جای من سینه ی خاکه

تویه قبرستون میشینم

به انتظاراومدن برمزارم

وقتی که میخوام برم نمیتونم

 بگم خدایانزاراینجوری رهاشم

بگوبه اونی که خاطرخواشم

 تاابدکه زنده نیستم

ولی اماباهمین نفس آخرمیگم

عزیزم هنوزم چشم به راتم

خواستم به توملحق بشم

قسمتم شدبخت شومم

زنگ زدم بگم هنوزم

بی نهایت عاشقم باهات میمونم

گفتی دارم میرم فراموشت کنم

خاموش می کنم همراهوتانشنوم حرفاتو

اماعزیزم ندونستی

وقتی که برمی گردی

نداری دیگه عاشقی

نمونده راه پشیمونی

دیدی باحرفت وقتی می رفتی

کوله بارموبستم

حتی واسه آخرین بارهم نگفتی

 خدایایارموبرام نگهدار

من موندم ولی نه باتوباخدای مهربونم

عهدبستم که نمونم به پای توای نامهربونم

وقتی برگشتی بدون که عاشقت موندم ولی نخواستی که جدابشیم تولحظه ی آخربادلی شاد

رفتی شکست قلبم میدونستی که نمی مونم بی توحتی برای یک لحظه بادلی شاد

این بارکه برگردی می بینی رفته یاره عاشقت

انتظارفایده نداره

دلم شکسته خدایا

یارم چرادوستم نداره

این همه موندم کنارت

حتی واسه ی یه لحظه

کنارقلبه من نموندی

عاشقت بودم همیشه

اماهرگزندیدم که بمونی

واسه پاک کردن چشمای خیسم

دلم گرفته خدایا

یارم نمیخوادم آیا؟

آسمون ابریه بازم

دلم نگرونه بازم

چشمایی که می گفت منتظرباش

رفته نمونده،به امیدش نباش

نبض خیس این ترانه

عاشق چشمای بارون

تاابدای دنیای من

کنارعشق جدیدت بمون

خستم ازدروغ ولی تو

رفتی ازنگاه گریون

حال من دوباره بازم

شده حال ابرگریون

من همون ابربهارم

تانفس دارم میبارم

به انتظارتم عزیزه جونم

به انتظارنگاری که هرگزنمیادکنارم.

وقتی رفتی نخواستی که بدونی

پرمیکشم پیش خدا

راه برگشتی نداری

دیگه نیستم که بگی

اشتباه کردم نگارم

حرفای تلخش خدایا

هرگزازیادم نمیره

تاابدعاشق می مونم

بی خیال این حرفاخدایا

تاتویی کنارم باتواینجامیمونم

فقط توباش کنارم باهمین توموربدخیم

باهمین یه راه رفته بااین دلی که شکسته

بگوای خدای خوبم که کنارمن می مونی

بگوتنهانیستم حتی اگه اونم بامن نمونه

این دل شده تنها

سختی درمان قلبم

ستاره ی مهربونم

عشق پاک توبود

آخرین نفسم اینجا

باتوحرف میگم خدایا

این دلم پریشونه

تنهام بازتوی این خونه

صدای پای عشق می رود

صدای ناله می آید

خدایافرصت نمی خواهم

کنارم تنهاتورامی خواهم

میخوام تموم شه وقتم تاکه آروم بشه قلبم

به خداکه گناه کارم

هیچکسی روندارم

که بگه عزیزم

زودبرگردی چشم انتظارم

چشمامومیزارم کناراین قبرخالی

مشتق نگیریدتوی ای عرصه خاکی

قدرمطلق نگاهت

میشوددربدیه دیگران ضرب

حاصلش هم می شودکوله باری ازغم

اشکهایت راجمع نکن

تفریق بی حاصل است

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:29  توسط زهراامینی | 

صدای پای یارآمدولی

یاری ندیدم

صدای عشق می آمدولی

عاشقی ندیدم

سخن درقبله گاه بودولی

قبله ای ندیدم

دلم جامانده بودولی

قلبی ندیدم

آسمان صاف بودوبی ابرولی

ستاره ای ندیدم

گفتی دوستت دارم ولی

خودت راندیدم

گفتی درمیان قلب خودگذارم توراولی

جزسنگ قلبی ندیدم

شایدبایدنگاهم راتغییردهم

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:19  توسط زهراامینی | 

هرگزچشمانت رادرکسری ضرب نکن

چشمان توهمیشه درقدرمطلق اند

اما

درمنفی چشمان دیگری ضرب می شوند

وحاصلش منفی می شود

وبرلبانت جاری می گردد....

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:15  توسط زهراامینی | 

جاودانه است آغوشت

اماگرمایش راهرگزبه جان نخریدم

گفتی گرخریدارشوی قیمت تمام است

دلم رابرداربهای عشق تنهاهمین کلام است

چشمت بهای قلب من است

نوردیده راگرفتم وشکستم آن را

وتودیدی که جزحسرت عشق

چیزی برجای نمانده

هرگزآسمان آبی نشد

قلبهادریابودودنیابهاری نشد

گرچه ازیاددیگران رفته ای

امابردل ماهنوزهم نشسته ای.....

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:13  توسط زهراامینی | 

درکویرآرزوستاره ای

درمیان فبله ی نوردرخشیده ای

زمین سردراگاهی بوسیده ای

چشم های شقایق راگاهی شسته ای

خداداندکه برنگاه دل چه خوابی دیده ای


+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:10  توسط زهراامینی | 

این روزهادگرخیال پروازباتوراندارم

پرهای توریخته اند

این روزهاتنهاترس بودن باتورادارم

دراین سینه که مالامال عشقت بود

دگرجایی برای مهرتوباقی نمانده

دنیای آدمهای عاشق

خیال پاک شقایق

صدای نبض باران

تپش زندگی دریادهامان

میان خاطراتمان نشسته

قدری خلوت باسکوتی که شکسته

 

شایداینگونه دنیاراتزئین می کنیم

شاید....

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:7  توسط زهراامینی | 

هیچکس فکردل مانمی کند

گشته غریب وتنهاکسی یاریم نمی کند

این جاشدم تنهای تنها

شدم بی یاروبی عشق وشایدبازهم تنها

نفس دارم،نبض داردقلبم

بغضم شکسته،اشکهایم پاره کرده قلبم

چشمانت راهرگزبه انتظارمگذارای دوست

این سرزمین سهم بی کسی ماست ای دوست

حسرت بودن باتورادردل دارم،عاشق شدم می دانم

دستانت مراتنها گذاشتند،بازهم تنهاشدم می دانم

نبضم تندوتندترمی زند

صورتم خیس عرق گشته است

توان ایستادن بردوپایم راندارم

دلم می لرزد

انگارعاشق شده ام

می ترسم ازندیدنش

ازفراموش کردنش

می ترسم.................

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 23:5  توسط زهراامینی | 
یکی ریزه سنگی به سدی قطور بکردش گله از خدایِ شکور چرا آفریدی مرا اینچنین یکی سنگِ پستی در این سرزمین چو طاووس غماز و ببرِ سیا و یا دلبری ساده و بی ریا یکی بلبلِ زرد و آوازه خان عقابی طلایی بَرِ آسمان چرا آفریدی مرا ریگِ پست تو دانی دلم از جهانت شکست نخواهم کنم زندگی بر زمین چه کار آیدم من در این سرزمین تو کردی چنین بهرِ قلبم عذاب بیندازم اکنون تنم جویِ آب نخواهم که باشم دگر تکه سنگ دهم جان شیرین به چنگالِ مرگ چو کردش گله تکه سنگ از خدا بشد آن زمان از جدارش جدا به آبی در افتادش آن تکه سنگ و شد منتظر بَهرِ چنگال مرگ ز جایش چو شد آب آن سد روان به صد تکه گشتش یکی از میان بشد تکه سنگش چنان غصه دار و کردش نزاعی به پروردگار که بودش همان سد برایم پدر کنم در فراغش چه خاکی به سر؟ تو کردی چنین آن پدر را خراب بیامد به دل دردُ رنجُ عذاب بگو ای خدا من چه کردم گناه چرا میکنی روزگارم سیاه به ناگه بیامد صدایی طنین از آن آسمانها فرو بر زمین خدایت چو کردش یکی سد خراب نخواهد به کس دردُ رنجُ عذاب کنارِ گلِ رُزِ نیلوفری بنا کرده سد را یکی کافری نماندش دگر بهرِ این مردمان بَرِ تشنگی جویِ آبی روان و کردم تو را اینچنان غصه دار که آیی برون آن زمان از جدار به آن دم بشد سدِ ظالم خراب روان شد به رودی یکی جویِ آب بگشتی چنین نزد این مردمان مثال یکی آن یَلِ قهرمان که طاووس و آن مرغ آوازه خان نبودن یکی در دلِ سد نهان و حل گشت مشکل به دست خسی نه آن یار زیبا نه دیگر کسی چو آرد بلایی سرت روزگار بُود در بَرَش لطفِ پروردگار نویسنده:مجیدشاکری
+ نوشته شده در  90/09/22ساعت 0:18  توسط زهراامینی | 
شعررانمی توان ازدل نسرود                         ازجان وازروح است سرود

عشق رابازی گرفتی نوجوان؟

دانی آخرعشق چیست کین عشق بازی می کنی؟

 

ازدل پرخون سیاوش تومگربی خبری؟

ازسختی راه وصال،توندیدی اثری؟

 

من به دنبال عشق خواهم گشت              

 اما

تومگرراه بلدگشته ای که چنین باربربسته ای؟

 

عشق رانبایدبه بازی گرفت

شکستن شیشه رانبایدجدی نگرفت

اما

این نه بازیست ونه شیشه

این فقط قلب من است

که

اینگونه به دست توشکسته است

نویسنده:زهراامینی

+ نوشته شده در  90/09/08ساعت 19:34  توسط زهراامینی | 
به نام خلق عشق سلام امروزمیخوام درمورداستادم بنویسم.درموردعاشق وشایدمعشوقم،کسی که خیلی چیزهاروبه من یاددادازجمله ایمان وعشق ووفا.اماخودش بی وفایی کردقول دادتاابدباهم می مونیم شایدیادش نبودکه ماابدی نیستیم،بامردنش زدزیرتموم قول وقرارامون.قراربودباهم به خدابرسیم ولی اون زودتررفت ومن بایدتنهایی این راه پرفرازونشیب روطی کنم تابه معشوقم برسم. به یادامیر: بی وفاشدی رفیق نیمه راه شدی قراربود که باهم باشیم هم صحبت ویارهم باشیم رفتی وتنهام گذاشتی منوبابی کسیم آروم گذاشتی می گفتی که دوستم داری،بامن میمونی امارفتیوبامن نموندی،تنهام گذاشتی چی شدچرادوباره رویام روپاره کردی؟ چی شدچرادوباره دنیام روازیادبردی؟ فکرکردی بارفتنت من اینجوری می مونم تواشتباه می کردی من بی توزنده نمی مونم کاش اشکات رهام می کرد کاش رویام روخراب نمی کرد حالامن موندم واشک دلم شده پرازغل وغش دلم برات تنگ شده دنیام دیگه بی رنگ شده قصه ی سردجدایی عشق رو این دلم ازبرشده کاش خیانت می کردی تادلم باهات نبود کاش میشکستی قلبم رو تادنیامون یکی نبود حالابگوچی کارکنم؟بایه قلب شکسته ویه مشت اشک!!!!! .................................................................................. کاش عاشقم نبودی منورهامی کردی کاش ازازل دیوونه منوانتخاب نمی کردی گفتی که باتوهستم توروتنهانمیزارم دیدی توهم بی وفایی به حرفات هم عمل نکردی رفتی وتنهاموندم بایه مشت اطره دنیام پرازامیدبود شکوندیش بایه آره درسته که تورفتی تابفهمم عاشقی امابه چه قیمتی قلب منوشگوندی؟ امیرمن تورفتی فرداهاروندیدی زدیبه قلبم سنگی شیشه هاروندیدی شکستی قلب نازم آخه خداچرامن این شده سرآغازم امیرم،امیدم توبودی نفس وروحم توبودی بارفتنت من مردم میدونم که میدونی همیشه اشک می ریزم گریه شده کارشب وروزم حالاتوزیرخاکی توآسمون عشقی منوتنهاگذاشتی روقلبم پاگذاشتی حلالت نمی کنم چون توعاشقم کردی من ازتویادگرفتم که دیوونه بمونم ........... به ساحل ننمودی نگاه پرامیدی اشک دریاخشک شدباخنجرناامیدی کاری نکنیدکه محورخ یارشویم ازدیده ببریم وبه بالین اوگرفتارشویم ............... امیربه من یادداد که چه جوری عاشق خداباشم همیشه فکرمی کردم که ایمانم خیلی زیاده ولی وقتی که حرفای امیرروشنیم فهمیدم که هیچی بلدنیستم اون به من یادداد که تنهامعشوقی که بهش می رسم خداست پس بهتره که عاشق اون باشم واسه همین بهش می گفتم استاد.هرآنکس که چیزی به من آموزد استادمن است. شایدب نظربعضیامتن های من به دردنخورباشه وهیچ شباهتی به شعرنداشته باشه،قبول دارم چیزایی که من مینویسم شعرنیستن بلکه حرفای دلمه که به روی کاغذمیارمشون.شایدقافیه وردیف وآرایه ی ادبی نداشته باشه ولی ازدل برخواسته ودرکش آسونه. امیرجان روحت شاد
+ نوشته شده در  90/08/17ساعت 0:19  توسط زهراامینی | 

 

بی توقلبم پاره پارست

بی توشبهام بی ستارست

بی توچشمام آره ابریست

بی توزندگیم بی هیچ رنگیست

بی توغزلهام مملوازبی کسیست

بی تونفسهام وابسته به دیگریست

تورفتی ودنیام،دیگه مال خودم نیست

بی توفریادم تاآسمون هاست

بی تو،توزمین دیگه جایی واسه من نیست

نویسنده:زهراامینی

+ نوشته شده در  90/06/19ساعت 6:19  توسط زهراامینی | 
 

بوسه:

بوسه بردستت زنم ،ترسم که آینه باشد

بوسه برآینه زدن هردم خطرباشد

بوسه برالماس روحت می زنم،ترسم که از شیشه باشد

بوسه برشیشه زدن جانادانی که خطاباشد

بوسه برموج گیسویت زنم ترسم که رقصیده باشد

بوسه برموج زدن گویندپریشانی باشد

بوسه برلب می زنم ،ترسم که او هم گنه باشد

بشکستن آینه وشیشه والماس گیسوانت

خندیدن تودرهرزمان است

جاناچه غریبانه دل بشکسته وحیرانه

یارابه غارت می برندم آنگاه که دگرجایی برایم درکنج دل تونباشد

+ نوشته شده در  90/05/07ساعت 0:25  توسط زهراامینی | 

گذرازهررنگی:

درفصل خزان وبی وفایی،دل بسته به عشق اوهرازگاهی

گوید:

بهار،فصل دیدن عشاق،فصل دیدار دوباره،فصل محبت دراین روزگاره

گویم :

دل می برم ازسپیدی،دل می دهم به سبزی

اماچه حاصل وسودمی گذرم ازهررنگی باکوله باری ازدلتنگی

درفراغ دیداریاردرگذرازهررنگی

می گریم ومی گویم:

آسمان درکنارت،زمین درانتظارت،زمان درپستوی نگاهت می رقصندتاتوبیایی

این میان حرفی نمانده ازرنگ جزهمان جانم به قربان تابیایی

نویسنده:زهراامینی

+ نوشته شده در  90/05/07ساعت 0:23  توسط زهراامینی | 
یه مادرخیلی خیلی مهربون دارم ومی خوام ازهمین جادستش روببوسم وازش تشکربکنم به خاطراینکه من دیوونه روتحمل می کنه
+ نوشته شده در  90/05/07ساعت 0:21  توسط زهراامینی | 

امسال عیدقربان مملوازعشق خواهدبود.امسال قربانی دل ما خواهدبود.این قربان واین هم دل ما.سرسبدمجلس ازاین پس که خواهدبود؟عاشق ولیلی مجلس که خواهدبود؟دل مارابشکستندقبل از قربانی، دل بشکته رانبابدآرندقربانی.من خسته ام وعشقم آتش شعله های قربانی می سوزند از پس لحظه ها نفس هایم به قربانی.

دوچشم عاشقم به فدای این قربان واین قربانی که جزعشق رانمی توان قربانی کرد.
+ نوشته شده در  90/05/07ساعت 0:15  توسط زهراامینی | 

ماه مهمانی رفتن است. ماه مهمان شدن است.ماه دیدن رخ یار است.ماه عاشق شدن نفسهاست.ماه دل سپرده به خودخداست. ماه آشتی با دنیاست .نکندامسال راغافل شوی.عشق روبایددراین ماه پیداکردوگرنه ماه امسالت بی ترنم خواهدبود.پس بیاامسال آسمانی شویم.

پیشاپیش فرارسیدن ماه مبارک رمضان،ماه نزول قرآن روبه همه دوستان عزیزتبریک میگم

التماس دعا

+ نوشته شده در  90/05/07ساعت 0:14  توسط زهراامینی | 
حاصل عشق من به تو یک کلام

نام آن را اشک دل نهاددرهرکلام

کزبه جای دا روداز هردوچشم

میرودازجسم وجان تابه روح هدف

می رویدازغصه هاودردها

 تابگویدهرلحظه راشکرت ای خدا

نویسنده:زهراامینی

+ نوشته شده در  90/02/20ساعت 23:15  توسط زهراامینی | 
سلام بایه شعردیگه ازآقامجیدنگاه هاتون روپربارمی کنیم

حکایت زن زناکار و سگ با وفا


به شهری یکی بود مردی جوان
جوانی نکوسیرت و مهربان
سگِ با وفایی در ان خانه داشت
کنیزی بر ان خدمتِ سگ گذاشت
زن ماه رویش درون قفس
به نزدش یکی کاسه آشُ و عدس
به هر دم بگفتا به او ناسزا
هزاران یکی با صدایِ رسا
و روزی چنین شدهمی از قضا
گذر کردش انجا یکی پادشا
فرود آمدش شه در آن یک سرا
و دیدش همی کلِ آن ماجرا
بگفتا جوان را که علت چه بود
چنین معرفت را مرامِ که بود
و گفتا جوان از بَرِ شه چنین
که بهتر ندانی به حتمُ یقین
جوابش بگفتا چو شه بر جوان
زنم گردنت را به تیغ بران
همی ماجرایت بَرَم بازگو
و گفتا چنین ان یکی نیک خو
که گویم چنین از برایت روا
که روزی چو من امدم در سرا
به آن گوشه در پشت آن انحنا
بدیدم  زنم را به حالِ زنا
گرفتم گریبانِ مردش چنین
زدم قامتش را به روی زمین
به ناگه بیامد زنِ بی خدا
به یک خنجری از غلافش جدا
بزد خنجرش را چو در پشت من
تکانی نخوردش دگر مشت من
شدم اینچنان بر زمین سرنگون
روان شد ز من آن یکی جویِ خون
بیامد چو زن از بَرَم بی درنگ
فرستد مرا او، به چنگال مرگ
کشیدش چو تیغی بَرِ آسمان
ببستم دو چشمم فرو بر جهان
به ناگه بیامد سگِ باوفا
و دیدش کند زن به بهرم جفا
به دندان گرفت دست آن بی خدا
وشد تیغِ بران،  ز دستش جدا
در آن لحظه مردک همی در خفا
به چوبی  بزد پشت این با وفا
و این سگ گلویش به دندان درید
به چنگال خود سینه اش بر درید
شتابان برفتش به راهی روان
شدش در پیِ مهربانی دوان
بیاورد، نزدم  یکی با خدا
یکی مهربانی ز زشتی جدا
نجاتم چو دادش ز چنگال مرگ
به یک جنگِ خونین به دندانُ چنگ
شنیدش همی قصه را پادشاه
بگفتا چنین در میان سپاه
وفا داشت چون سگ، اگر آدمی
به دنیا نبودش غمُ ماتمی

+ نوشته شده در  90/01/31ساعت 23:7  توسط زهراامینی | 

دلم گرفته ، دلتنگ یاد خاطره ها هستم ، به یاد یارم که مرا ترک کرد هر لحظه را ورق می زنم ، دلم برای وصال تنگ و تنگ تر شده ، دلم برای چشمهای آبی و زیبایش گریان است . اشکهایم می رقصند بر گونه های عریانم . می ریزند بر دل بی قرارم چشمهایم هرگز خیانت نمی کنند و مرا گول نمی زنند ،آن ها مرا درهم و دینار نمی فروشند ، اشکهای مرا می پوشانند تا کسی غریبیم را نبیند ،تا کسی بر دلتنگیم نگرید.

نویسنده : زهرا امینی

+ نوشته شده در  90/01/24ساعت 17:15  توسط زهراامینی | 

گفتم:این میان چیزی نمانده جزهمان جانم به قربان پس بگوواو به جای کلام فداکردجانش راتابه من درس زندگی بدهدومن پشیمان ازگفته ی خودواینک من معنی سکوت اورادرمی یابم.

نویسنده:زهراامینی

+ نوشته شده در  90/01/22ساعت 5:3  توسط زهراامینی | 

چشمهای آبیش انعکاسی است از چشمهای من .اوهمچودریاومن همچوآسمانم.من آبیم واوانعکاس آبی بودن من،من می گریم واوانعکاس خنده های من،شب وروز به هم می نگریم ودرآن تاریکی شب که مراسیاهی دربرمی گیرد واورابه دنبال روشنایی ماه می بینم،اوبی وفاست چراکه بعدازمن به دنبال سویی دیگردرمیان تاریکی هاست.درمیان خاموشی ها وبه دنبال روشنایی ماهی دیگردرمیان قلب من .خیانت واژه تلخی است که توآن رابرزبانم جاری ساختی.....

+ نوشته شده در  90/01/22ساعت 4:58  توسط زهراامینی | 

سلام دوستان عزیز

امروزدلم گرفته،به یادکسی افتادم که تمام خاطرات تلخ وشیرین کودکیمان باهم بودولی امروزکه بزرگ شده ایم دنیایمان باهم بسیارغریبه وبیگانه است.دلم برای بادورقصمان درمیان بادتنگ شده .کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم....

من زخمی بردستانت زدم وقطره خونی جاری شدوتوخانه عشقم رادردنیابرایش به آتش کشیدی

توزخمی بردلم زدی وسیلابی جاری شدوحال توبگوکجای دنیارابرایش به آتش بکشم؟

توخون راباخشم تسکین دادی ومن درمانده بااشکهایم نمکی بودم برزخم دلم

تومیان آسمان بودی وعاشق او ومن میان زمین بودم وعاشق تو

توعاشق رقص برگ وبادبودی ومن عاشق رقص تودرباد.تودرمیان چرخش برگهامی رقصیدی وچه شیرین است رقص تودربادوبرگ وچرخشت درمیان آسمان قلب تاریکم وتوتنها روشنی قلب تاریک منی.

چشم هایش خیس بودش، فقلب اولبریزبودش،درمیان آسمان عشق اوتنهاوبی نظیربودش.

نویسنده:زهراامینی
+ نوشته شده در  90/01/22ساعت 4:22  توسط زهراامینی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوش اومدی به وبلاگ خط خطی شده ی دردای من
نظریادتون نره

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
پیوندها
شعرنو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM